تبليغاتX
سهند آزاد

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدي مادرو من با همه پيري پسرم

تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونين جگرم

خون دل ميخورم و چشم نظر‌بازم جام

جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم

من كه با عشق نراندم به جواني‌هوسي

هوس عشق و جواني است به پيرانه‌سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم  ‌

عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر

عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم

هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود

كه ببازار تو كاري نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سيزدهم كز همه عالم‌بدرم

تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم

گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم

تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس

خود تو داني كه من ازكان جهان‌دگرم

از شكار دگران چشم و دلي دارم سير

شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا چكنم لعلم و والا گهرم

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 17:4 |

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم خرداد 1390 و ساعت 19:31 |

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

میان کوچه های شب منم هم پا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است...

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 21:57 |

همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، 

همیشه دستهایی بود  که دستهای سردم را گرم میکرد

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، 

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند 

و نه طبی ست که مرا درمان کند

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ، 

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 23:25 |

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 21:58 |
امروز اشک هم بر دلم مرحم نیست ...امروز صبر هم با دلم همدم نیست

خندیدم نخندیدی ... گریه کردم٬ نفهمیدی ... از عشق گفتم ٬ آرام نشدی ... نگاهت کردم٬ بیشتر بیقرار شدی...پرسیدم٬ لب نگشودی ...

نمیدانم چه کنم ؟

امروز یاد تو فقط ٬آرام جان بر من میدهد... امروز نوشتن برای تو آرامم می کند ...

صبر ٬ سکوت و تحمل همچو زنجیری بر دلم آویزه است٬ همچون وزنه سنگینی که تمام توانش را گرفته...

سینه ام سنگین از جای خالیت...فکرهم در التهاب همراهیت ...

ولی افسوس که نمی پسندی همراهیم را ٬ نمی خواهی همدردی ام را ...

چشم هم بس که بر درب خانه عشقت مانده کم سو شده ...

تمام این ها را تحمل می کنم ، چون تو را دوست دارم ... چون عشقم را دوست دارم ... چون به آرامی دوستت دارم ...

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 22:23 |

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد به او گفت آیا سردت نیست نگهبان پیر گفت چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد .

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:19 |
اگه تو چشمای کسی که عاشقشی نیگاه کنی

 خجالت میکشی و صورتت سرخ میشه!!

 ولی اگه تو چشمای کسی که دوستش داری نیگاه کنی

 لبخند میزنی !!!

 وقتی با کسی که عاشقشی هستی

 نمیتونی هر چی تو دلت هست به زبون بیاری!!

 ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی

 این کارو میتونی بکنی!!!

 وقتی با کسی که عاشقشی هستی

 معمولا تو رفتارت راحت نیستی و خجالت میکشی!!

 ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی

 تو خودت هستی و هر کاری دوست داری میکنی !!!

 تو نمیتونی

 به طور مستقیم تو چشمای اونی که عاشقشی نیگاه کنی!!

 ولی تو میتونی

 همیشه با لبخند و مستقیم تو چشمای کسی که دوستش داری نیگاه کنی !!!

 وقتی کسی که عاشقشی گریه میکنه

 تو هم به همراه او اشک میریزی !!

 ولی وقتی کسی که دوستش داری گریه میکنه

 تو فقط تسکینش میدی !!!

 وقتی با کسی که عاشقشی روبرو میشی

 قلبت تندتر میزنه !!

 ولی وقتی با کسی که دوستش داری روبرو میشی

 فقط خوشحال میشی !!!

 وقتی با کسی که عاشقشی هستی

 زمستون پیش چشمات مثل بهاره !!

 ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی

 زمستون فقط زیباست !!!

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 21:56 |
 

اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

سوآمی ویوکاناندن

در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

ویلیام شکسپیر

سه جمله برای کسب موفقیت:

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.

آلن استرایک

در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.

بونی بلر

برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

آبراهام لینکلن

همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.

انیشتین

اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 23:11 |

 

داستان آرامش

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها  ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي  را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند  ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي  تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.

 

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که  براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود.

چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط  سخت ، بماني و آرام باشي

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 21:46 |


Powered By
BLOGFA.COM